در ۱۸۶۱ متخصص مغز و اعصاب فرانسوی، پاول بروکا، با مردی مواجه شد که میتوانست زبان را یاد بگیرد ولی نمیتوانست به آن زبان صحبت کند و تنها میتوانست صدای tan از خودش تولید کند. با اینکه وظیفه علم اعصاب شناختی توصیف چگونگی ساخت (ایجاد) ذهن (هوشیاری) مغز است، از منظر تاریخی این علم با مطالعه چگونگی کارکرد بخشهای مشخصی از مغز هنگامی که یک کار ذهنی به نمونه آزمایش داده میشود، پیشرفت کرده. آسیبهایی که در این مغزها به وجود آمده باعث ایجاد یک تفاوت عظیم بین مغزهای آسیب دیده و مغزهایی است که سالم هستند به خوبی و بدون هیچ مشکلی در حال کار کردن هستند. روشهای یاد شده نقاط عطفی بودند برای تولید علوم اعصاب شناختی به عنوان یک رشته مجزا که ایدهها و تکنیکهایی که به محققان اجازه این را دادند که ارتباطات جدیدی بین رفتارها و بسترهای نورونی این رشته ایجاد کنند. البته یادآوری این نکته بسیار اهمیت دارد که جراحی اختلال عملکردی یک علاج و راه قطعی برای درمان این بیماران نیست بلکه به عنوان یک گزینه درمانی قابل اطمینان برای کمتر شدن علائم شناخته می شود.
در سال 1962 یک متخصص مغز و اعصاب آمریکایی به نام الان ایچ فری دست به انجام مجموعه ای از آزمایشها زد که ثابت نمود امواج مایکروویو قادرند تولید صدا کنند حتی برای کسانی که فاقد قدرت شنوایی هستند. به طوری که میزان ژورنالهایی که دربارهٔ جمجمهشناسی بود افزایش انتشار داشت و حتی باعث اختراع دستگاه فشارسنج مخصوص مغز شد. دستگاه عصبی شامل اعصاب “مرکزی” و “محیطی” می باشد. آندریاس وسالیوس(به انگلیسی: Andreas Vesalius)، کالبدشناس و روانشناس، اولین فردی بود که بر این باور داشت که سیستم عصبی و مغز مرکز ذهن و احساس در بدن هستند. وایلدر پنفیلد(به انگلیسی: Wilder Penfield) توانست با استفاده از تحریک کردن قشرهایی از مغز بیماران در طول زمان جراحی نقشههایی از ناحیههای حسی اولیه و حرکتی مغز تهیه کند. نگاشت مغزی توسط آزمایشهای هیتزیگ(به انگلیسی: Hitzig) و فریتچ(به انگلیسی: Fritsch) آغاز شد و در ابتدا با استفاده از روشهایی همچون توموگرافی گسیل پوزیترون(به انگلیسی: positron emission tomography (PET)) و عملکرد تصویربرداری تشدید مغناطیسی(به انگلیسی: functional magnetic resonance imaging (fMRI)) و تئوری گشتالت(به انگلیسی: Gestalt) و روانشناسی و انقلاب شناختی(به انگلیسی: cognitive revolution) توسعه پیدا کرد و پیشرفت کرد.
کارل ورنیکه یک متخصص مغز و اعصاب آلمانی، بیماری را پیدا کرد که روان ولی غیرمعقول تکلم میکرد. آنجلو موسو(به انگلیسی: Angelo Mosso)، متخصص مغز و اعصاب ایتالیایی در قرن ۱۹، پالسهایی که مغز یک انسان بالغ تحت عمل جراحی بود را مورد بررسی قرار داد و متوجه شد که هنگامی که بیمار اعمال ریاضی انجام میدهد این ضربانها به صورت منطقه ای در مغز افزایش پیدا میکنند، پس نتیجه گرفت که جریان خون در مغز تابع دستورهایی است که مغز ارسال میکند. برادمن(به انگلیسی: Brodmann) نیز شخصی بود که در این عرصه کارهای مهمی را انجام داده؛ آزمایشهای او که بر اساس تکنیکهای رنگ آمیزی بافت فرانتز نیسل بود مغز را به ۵۲ قسمت متفاوت ناحیه بندی کرد. برای جلوگیری از این اتفاق باید در زمان بارداری مراقبتهای درستی از مادر و جنین انجام گیرد تا منجر به زایمان زودرس نشود. دیدگاه بومی سازی بر این موضوع تمرکز داشت که اختلالات ذهنی برای قسمتهای خاصی از مغز اتفاق میافتد بدون اینکه این اختلالات را بررسی کنند یا آنها را اندازهگیری کنند. هنگامی که فردی دچار چنین نشانه هایی باشد باید فورا به متخصص مغز و اعصاب مراجعه کند. که این پروسه در نهایت به عنوان انقلاب شناختی تعبیر میشود.
یک سری از مطالعات در این زمینه که به عنوان شبه علم تلقی میشده میگوید که رفتار انسان میتواند توسط شکل جمجمه افراد تعیین شود. در میان تمام نظریهها، ایده رنه دکارت است که میگوید ماشینهایی که انسانها درست میکنند میتوانند به عنوان مدلهایی که میتوانند توضیح علمی ارائه کنند، عمل کنند. البته بر این باور نیستم که با حجاب میتوان همه کار را انجام داد ولی اینگونه هم نیست که نتوان فعالیت اجتماعی، ورزش و یا دیگر موارد را انجام داد بلکه من با حجاب خود علاوه بر کار و درس در کشور خارجی به فعالیتهای ورزشی نیز ادامه میدهم. وی با انجام آزمایشهایی بر روی حیوانات قصد داشت که رفتار حیوانات را کنترل و پیشبینی کند. در عین حال باید مد نظر داشت که انجام جراحی بیدار برای کنترل عملکرد هایی مانند نواختن ساز تاکنون پایه علمی قوی نداشته و مفید بودن این نوع جراحی هنوز به اثبات نرسیده است. وی بههمراه آسیبشناس عصبی آلمانی لودویگ مرتسباخر برای نخستین بار بیماری پیلیتسئوس-مرتسباخر را توصیف نمودند. درمان سکته مغزی در ساعات ابتدایی چه اهدافی را دنبال میکند؟